
به گزارش خبرنگار آرانیوز( حوزه خوزستان )
اما کودکی نسل من، آنھا که در اوایل دھه پنجاه پا در زمین نھادند با نسلھای بعد کمی فرق داشت؛ دھه پنجاه و شصت، دوران مبارزه بود؛ دوره تولد و تبلور اندیشه و آغاز و انجام مبارزه؛ دوره انقلاب، دوران پیروزی بود و ھنوز جشن پیروزی به پایان نرسیده به جنگ داخلی رسیدن و در پس پشتاش شروع یک جنگ تمام عیار که ھشت سال عمر کرد تا به ھمه ثابت کند جنگ راه مقابله با آزادی نیست.
انقلاب که آغاز شد، بازی ما شده بود تظاھرات علیه شاه و گاھی فرار از دست سربازانش و گاه تصاحب کلانتری و... ادای پدران و مادرانمان را در میآوردیم.
اما حکایت آغاز تھاجم تمام عیار صدام فصل جدید نسلی بود که ھیچگاه نیاموخته بود که جنگ تنھا راه رسیدن به قدرت است.
درست روزی که جنگ شروع شد و نخستین آژیر قرمز حمله ھوایی از رادیو پخش شد، مشغول خرید لوازم مدرسه بودم و بجز من که ھیچ تعریفی از جنگ نداشتم و شاید فقط بهخاطر ھولناکی صدای آژیر و ھراس بزرگترھا، ترسیدم، نگرانی بر صورت ھمه نقش بسته بود. روزھا سپری میشد و خبرھا ھر کدام تلخ تر از خبر قبل بود.
خرمشھر، تکیه کلام ھمه بود؛ پدر و عمویم ھر کدام جایی از شھر را بهیاد میآوردند و شاید در ذھن تصور میکردند که آن نخلستان یا بازار حالا در زیر بمب و موشکھای عراقیھا به چه حال و روزی افتاده است! انگار ھمه چیز در کوچه پس کوچهھای این شھر بندری خلاصه میشد.
شھر نخلھا، شھر ساحل و بندر و حالا شھر مقاومت؛ نمیدانستم مقاومت یعنی چه ولی یادم بود که چند سال پیش، عید مقصد سفر ما خرمشھر بود. یادم بود که عمو چند سالی را در خرمشھر مانده بود ھمان زمان که در ارتش خدمت میکرد قبل از آنکه امام خمینی(ره) دستور ترک پادگانھا را بدھد؛ ارتش را ترک کرد نمیدانم معلم شد یا پس از انقلاب به صف پاسداران انقلاب پیوست اما دیگر به ارتش نرفت؛ آنروزھا و شبھا که تمام پنجرهھا را با پتو پوشانده بودیم و کمتر از برق استفاده میکردیم و با ھر حمله ھوایی ته مانده چراغھای روشن ھم خاموش میشد تا به سمت پناھگاه خیز برداریم، ھمه حرفھا و زمزمهھا و نگرانیھا برای خرمشھر بود؛ شھر مقاومت، شھر بیدفاع.
خرمشھر که سقوط کرد، لبخند ھم پژمرد؛ شب غریبی بود، وقتی خبر شکست مقاومت خرمشھر را اخبار اعلام کرد، در خانه عزای عمومی اعلام شد؛ پدر تا صبح نخوابید و یکریز سیگار کشید.
تا صبح فقط حرف رفتن و پس گرفتن بود؛ بازپسگیری خرمشھر که حالا خونین شھر شده بود؛ حرف رفتن و دفاع از ناموس و خاک، صحبت تن ندادن به ذلت؛ و دیگر خانه شده بود کلاس تاریخ! و مرور تاریخ خرمشھر که تا بهحال چند بار ھدف قرار گرفته، نامش عوض شده و دوباره بازگشته؛ عکسھای مقاومت مردمی در شھر روی صفحه یک روزنامه جمھوری اسلامی، نقل خاطرات جنگزدگان و رزمندگان خرمشھری از 34روز مقاومت خانه به خانه، ھمه باعث شده بود که آزادی خرمشھر برایم به بزرگترین آرزو بدل شود.
ھرچند من فقط از خرمشھر کفشھایی را بهیاد داشتم که از بازارش در یک سفر نوروزی برایم خریده بودند و حالا اسمھایی را میشنیدم که یادم نمیآمد در کدام شب نشینی در خانه سازمانی عمو دیده بودمشان، فقط دلم میخواست کابوس نبودن خرمشھر پایان یابد. بیھیچ دلیلی تمام دلمشغولیام خرمشھر بود.
سر کلاس ھم تمام حرف و بحث مان خرمشھر شده بود. مدیر مدرسه، که چند سال بعد شھید شد و مدرسه را به نام او کردند، ھر روز موقع مراسم صبحگاه برای آزادی خرمشھر دعا میکرد و میگفت: ھیچ وقت به خرمشھر نرفتم ولی مھم نیست چون بخشی از کشور است و باید از آن دفاع کرد. وقت بازی، دو گروه میشدیم و عراقیھا باید در خرمشھر از ایرانیھا که با دست خالی به دفاع آمده بودند شکست میخوردند تا آزادی به شھر برگردد؛ بارھا برای آزادشدنش جشن میگرفتیم و فریاد میکشیدیم و از پشت سنگرھای خیالی، بیرون میآمدیم و شھر را پس میگرفتیم
15روز اول سال را عیدی میگرفتیم و بازی میکردیم، لباس نوی عید و کفشھای نو که ھمیشه ھم پشت پا را زخم میکرد و باید کلی لنگ میزدیم و پاچه در جوراب فرو میکردیم تا کفش جا باز کند.
روز آخر تعطیلی عید ماتم مشق عیدھای ننوشته شروع میشد و بعد عزای امتحانات ثلث سوم خردادماه و رقابت پنھان بین بچهھا برای شاگرد اول شدن؛ خرداد، فصل امتحان ثلث سوم، بعد از تنبلی تعطیلات عید و ھراس از میز امتحان بود؛ خوب یادم ھست روزھای اول سال بود که عمو با پدرم خداحافظی کرد و راھی جبھه شد. در میانه حرفھایشان باز صحبت از بازپس گیریخرمشھر بود.
میگفت که با اتحاد ارتش و سپاه و بسیج و حمایت دولت که ھمه ھم و غم اش پیروزی در جنگ خونین شھر را پس میگیریم. میگفت: مگر عکس زنان خرمشھری را ندیدی که مسجد جامع را ً است، این بار حتما به پایگاه مقاومت مبدل کردند و تا لحظه آخر ایستادند حالا زمان گرفتن انتقام زنان و کودکان خرمشھری است
روزھا گذشت و من آماده امتحانات آخر خرداد میشدم. سومین روز خرداد بود. تازه سرکلاس نشسته بودیم، زنگ ریاضی بود درسی که ھنوز از آن متنفرم! شمردن بیھوده! ضرب و تقسیم چیزھایی که ھیچ پایداری ندارد.
نیم ساعت از زنگ اول گذشته بود که بھترین زنگ مدرسه را زدند! زنگ تفریح! و صدای بلندگو که مارش نظامی پخش میکرد و خبر از عملیاتی بزرگ میداد؛ ھرچه صدای آژیر خطر ترسناک و پر درد بود بهجایش مارش نظامی عملیات خوش خبر بود.
مدرسه در تعلیق بود، ھمه معلمان در دفتر پای رادیو بودندو بحث میکردند؛ دود سیگار معلم کلاس چھارم و معاون مدرسه از پنجره نیمه باز دفتر بیرون میزد و در ھوای حیاط درست مثل ابرھا شکلھای عجیب و غریب درست میکرد و برای آقای ناظم حوادث حیاط مدرسه مھم نبود. بچهھا ھم دیگر شیطنت نمیکردند و ھمه گوش به صدای رادیو که از بلندگوی مدرسه پخش میشد داشتند.
یاد حرفھای شب آخر عمو افتادم؛ وقتی که با بغضی غریب از زیباییھای شھر میگفت که حالا ھمه خراب شده و از خانهھایی که به تاراج عراقیھای بعثی رفته و از انبارھای خالی شده گمرک و بدتر از ھمه اینکه پرچم بیگانه بر سر در شھر افراشته شده؛ و من در کنار نردهھای حیاط مدرسه، در خیالام، عمو را با پرچمی در دست میدیدم که به سوی سر در شھر میرود. «خرمشھر آزاد شد» این تمام آرزویی بود که داشتم و به ھنگام ظھر از رادیو پخش شد.
دیگر دنیا بهکامم بود، خیالم راحت شد و خوب میدانستم غم پدر و مادر و عمو و خانواده تمام شده چون خرمشھر آزاد شد. آنروز را فقط شیرینی پخش کردم و البته دلی از عزا درآوردم و ھرچه شیرینی و شکلات و شربت گیر آوردم خوردم! ھمه شھر گویا وظیفه و کاری بجز شادی و پایکوبی نداشت. جشن بزرگ پیروزی کامل بود.
سوم خرداد تمام نمیشد، فردای آنروز ھم در مدرسه، در کوچه و خیابان و خانه جشن بود.
ساعت 2نیمه شب بود که صدای تلفن آرامش خانه را برھم زد. درست مثل صدای آژیرخطر؛ نمیخواستم از خواب بیدار شوم ولی صدای تلفن پتک شده بود بر سر سکوت خانه؛ مادرم گوشی را برداشت و فقط چند کلام کافی بود تا گوشی از دستش سر بخورد و خودش نیز دست به دیوار بگیرد و نقش زمین شود. پدرم گوشی را برداشت و در نیمه شب پنجمین روز خرداد از پرواز برادرش خبردار شد.
من مبھوت مانده بودم، پدرم آرام اشک میریخت و به عکسی نگاه میکرد که ماهھا بود بر روی دیوار خانه بود و حیاط مسجد جامع خرمشھر را نشان میداد که زنان شھر در کنار مردان مشغول تجھیز رزمندگان مدافع شھر بودند.
عمو شھید شده بود درست در برابر مسجد جامع و من در خیالم او را میدیدم که خندان و شاد در حالی که پرچم سه رنگ ایران در دستانش بود ناگھان بال میگشود و خندان به آسمان میرفت.
در رؤیاھایم میدیدم که عمو با لباس خاکی خونی اش، ابتدای شھر در کنار تابلوی ورودی که روی آن نوشته بودند به خرمشھر خوش آمدید، ایستاده و به ما که میخواھیم وارد شھر شویم میگوید: خوش آمدید این ھم خرمشھر؛ آزاد و رھا؛ سالھا از آن روزھا میگذرد و من ھنوز دست از رؤیاھایم برنداشته ام! ھر بار که به خرمشھر میروم تمام رؤیاھایم زنده میشود و عمویم را میبینم که با پرچم ایران مقابل مسجدجامع خرمشھر ایستاده با لبخندی بر لب و آرام و مھربان میگوید: خوش آمدی؛ به خرمشھر خوش آمدی