وقتی به نقشه تحولات اخیر میان تهران و واشینگتن نگاه میکنیم، در نگاه اول شاید همهچیز شبیه به یک تکرار ملالآور از تهدید، مذاکره و بازگشت به نقطه صفر به نظر برسد. 
وقتی به نقشه تحولات اخیر میان تهران و واشینگتن نگاه میکنیم، در نگاه اول شاید همهچیز شبیه به یک تکرار ملالآور از تهدید، مذاکره و بازگشت به نقطه صفر به نظر برسد. اما اگر کمی عمیقتر به لایههای زیرین این بحران بنگریم، واقعیتِ صحنه نشان میدهد که پرونده ایران و آمریکا از یک «مناقشه هستهای کلاسیک» عبور کرده و به یک کلاف سردرگم از متغیرهای کلان ژئوپلیتیک تبدیل شده است.
امروز دیگر صحبت صرفاً بر سر تعداد سانتریفیوژها یا میزان غنیسازی نیست؛ موضوع اصلی، بازتعریف نظم امنیتی در خاورمیانه، آینده بازار انرژی و جایگاه جهانی ایالات متحده در دوران پساجنگهای فرسایشی است. به همین دلیل است که برخلاف خوشبینیهای مقطعی، رسیدن به یک تفاهم پایدار، نه ساده است و نه به سرعت در دسترس خواهد بود.
شکاف در «دامنه» و «اجرا»؛ ریشه اصلی اختلافات
گزارشهای تحلیلی و شواهد موجود نشان میدهد که امروز صورتمسئله تغییر کرده است. اختلاف اصلی دیگر بر سر «اصل توافق» نیست، بلکه دعوا بر سر «دامنه» و «نحوه اجرای» آن است. واشینگتن در پارادایم جدید خود، سعی دارد موضوعات موشکی، نفوذ منطقهای و امنیت دریانوردی در خلیجفارس را نیز به میز مذاکره بکشاند. در مقابل، تهران با تکیه بر تجربه تلخ خروج آمریکا از برجام، با یک «بیاعتمادی ساختاری» به صحنه نگریسته و هرگونه توافق بدون ضمانت اجرایی معتبر را بیهوده میداند. در واقع، واشینگتن به دنبال «مهار پایدار» است و تهران به دنبال «تنفس اقتصادی و تضمین عملی».
تاکتیک ضربالاجل؛ فشار رسانهای یا تهدید واقعی؟
در این میان، بازگشت ادبیات «فشار از طریق ضربالاجل» توسط ترامپ، ابعاد جدیدی به این تقابل بخشیده است. تعیین مهلتهای چندروزه برای انعطاف در مورد تنگه هرمز یا محورهای توافق، بیش از آنکه یک اولتیماتوم نظامی کلاسیک باشد، بخشی از «دکترین چانهزنی» اوست؛ مدلی که پیش از این در قبال کره شمالی و چین نیز آزموده شده بود: ترکیبی از تهدیدهای پرطمطراق علنی و پیامهای دیپلماتیک در پشت پرده.
اما این تاکتیک در ایران همواره نتیجه معکوس داشته است. در ساختار تصمیمگیری تهران، فشار لزوماً به امتیازدهی ختم نمیشود، بلکه اغلب به تقویت جبهه مقاومت داخلی و افزایش احتیاط در برابر هرگونه توافق منجر میگردد.
سایه جنگ؛ هزینهای که هیچکس تمایلی به پرداخت آن ندارد
با وجود تمام لفاظیها، تحلیلگران معتقدند احتمال وقوع یک جنگ تمامعیار همچنان پایین است. دلیل آن ساده است: هزینه غیرقابل پیشبینی درگیری برای هر دو طرف. ایران پتانسیل بالایی در به چالش کشیدن مسیرهای ترانزیت انرژی و تجارت دریایی دارد و آمریکا نیز به خوبی میداند که ورود به یک درگیری جدید در خاورمیانه، اقتصاد جهانی را با شوک نفتی و تورمی بیسابقهای روبهرو خواهد کرد.
بنابراین، وضعیت فعلی را میتوان «بازدارندگی متقابل در اوج تنش» توصیف کرد. بزرگترین ریسک در این شرایط، نه تصمیم برای جنگ، بلکه «خطای محاسباتی» است؛ حادثهای کوچک که میتواند بهمنی از بحرانهای بزرگ را به راه بیندازد.
چشمانداز: صلح یا مدیریت فرسایشی؟
واقعیت تلخ این است که حتی با یک توافق موقت، چشمانداز صلح پایدار همچنان تیره باقی میماند. چرخش راهبردی ایران به سمت شرق (چین و روسیه) و تلاش برای دلارزدایی از یک سو، و بازآرایی ترتیبات امنیتی آمریکا با مشارکت متحدان منطقهایاش از سوی دیگر، دو روند کاملاً متعارض هستند.
در نهایت، تهران و واشینگتن در وضعیتی قرار دارند که نه میتوانند یکدیگر را حذف کنند و نه به توافقی جامع دست یابند. ما در دوران «مدیریت تنش» به سر میبریم؛ دورانی که در آن نه از جنگ قطعی خبری هست و نه از صلح پایدار، و این نوسان فرسایشی همچنان سایه خود را بر امنیت و اقتصاد خاورمیانه سنگین نگه خواهد داشت.
خبرنگار: حسام دیانت مهر