به گزارش آرانیوز، راننده که پسر بیست و اندی ساله ای است با بی حوصلگی رانندگی میکند، فاصله
مجاز را با خودروهای دیگر رعایت نمیکند و چراغ قرمز را نادیده میگیرد.
به
او می گویم لطفاً کمی بیشتر احتیاط کن! وقتی برای جواب دادن به من شروع به
صحبت میکند، لهجۀ غلیظ و شیرین اش اولین چیزی است که نظرم را جلب میکند.
میپرسم اهل کجایی؟ میگوید از کوهرنگ آمدهام تهران برای کار ... و کارش
همین مسافرکشی با پراید نه چندان سالمی است که شبها هم تبدیل به اتاق خواب
او میشود.
در شهرشان کار پیدا نمیشود و از بی پولی و بیکاری خسته
بوده، پس با چندتا از دوستانش بلند میشوند و میآیند تهران، روزها در یک
مسیر خاص مسافر کشی میکنند، شبها در ماشین میخوابند، به حمامهای عمومی
میروند، ظهرها را با ساندویچ یا نان و پنیرسر میکنند و پولشان که جمع شد،
سفری کوتاه به شهرشان میروند و زود باز میگردند.
نامش احمد است.
وقتی میخواهم پیاده شوم تعارف میکند و نمیخواهد پول بگیرد. احمد مثل همه
همشهریها و هم ولایتیهایش مهربان و خونگرم و سخاوتمند است؛ اما «تهران
خستهاش کرده، دیگر نمیتواند این همه دود و ترافیک و تنهایی در میان این
همه شلوغی را تحمل کند، دوست دارد به خانه بازگردد، اما چاره ای نیست، باید
بماند...»
رانندههایی که در تهران زندگی میکنند و قبل از احمد در
این خط کار میکردهاند تقریباً هر روز با او و همشهریهایش بگو مگو دارند
و آنها را رقیب شغلی خود میدانند. «شاید آنها هم حق داشته باشند.
بالاخره آنها هم زن و بچه دارند و درآمدشان کم شده است.»
اما احمد چه
کند؟ مگر نه اینکه همه حق دارند زندگی کنند و در سفرهشان نانی باشد ...
تازه روزی هم دست خداست، پس چرا تهران با او اینگونه رفتار میکند؟
نه فقط از کوهرنگ و خرم آباد و دیگر شهرهای لرستان که بسیاری از مردان
جوان و میانسال از کردستان و ارومیه هم به هوای همین کار به تهران
آمدهاند.
مثل حمید که چهل و پنج ساله است و از ارومیه به تهران
آمده و دختر دم بخت دارد و باید از خودش بزند و دلتنگی را فراموش کند تا
بتواند با مسافرکشی شبانه روزی در تهران با دست پر به خانه بازگردد و
جهیزیه برای دخترش فراهم کند.
تابستان کار راحت تر است اما در
زمستان که هوا سرد میشود، شب در ماشین خوابیدن و سرما خوردن و بیماریهای
طولانی مدت او را کلافه میکند، نمیتواند غذای سالم و خانگی بخورد و دوری
از همسرش برای او سخت شده است ...
حمید میگوید ای کاش در شهرهای
خودمان کاری داشتیم و به اینجا نمیآمدیم، اصلاً زندگی کردن یادمان رفته،
زن و بچه مان آنجا تنها، ما اینجا غریب، من اگر نصف این درآمد را در شهر
خودمان داشتم به تهران نمیآمدم و اضافه میکند:
هیچ کس به فکر ما نیست،
ما هم آدمیم، حالا از من سنی گذشته، اما شما می دانید آمدن این همه پسر
جوان و تنها به تهران، دوری از خانواده، این زندگی سخت، بیماری، شبها در
ماشین خوابیدن و تمام روز را در خیابانها گشتن چه گرفتاریهایی برای همه
درست میکند؟
من که جواب سوالش را نمیدانم، شاید تهران بداند!